persianweblog persianblog
چشمه مخفی

زیارت اربعین

 

وای! بر ما چه می شود که آسمان نعره زنان می غرد و رعد شعله کشان ترس و هول می آفریند.چه گردیده است که هنوز عاشورای خون فشان نرفته اربعین می رسد.چه شده که در اربعین اول کنار ساحل عشقش کشتی غم زده سجاد،کنار گرفت و در اربعین آخر خدا داند که آیا دوباره عاشورا می شود؟

عاشورای حسین،رنگ تو بر بوم ایام دمادم است و روز به روز.چه نقاش زیبا اثری هستی که گویا جز زیبا رویان بر بوم خود ننشانی و هیچ روزی هم قلم مو را رها نمی کنی و بومت چه زیبا بر هر کوه و دشت و دریایی کشیده است.نه تو هیچگاه عرصه هنرنمایت محدود نخواهد شد.حتی آن روزی که کم کار تر از همیشه ای نیز جمال حسنی را قلم می زنی.

آری همیشه با خود می اندیشیدم که چرا رب الرئوف در زمان ریختن خون حسین و عباس و علی اصغر و قاسم و علی اکبر و با وفاترین یاران عالم که در دام محبت اینان بال می زدند مثل همیشه سکوت اختیار فرمودند؟! امروز اما انگار ابرها کمی آن طرف تر رفته.آری این تئاتر سرخ هنوز پایان نیافته است. هنوز حسین را می بینم که در بیابانهای داغ و شن زار های خشک در جستجوی مرغی دیگر است تا او را نیز در آغوش پر مهرش پرواز آموزد.هنوز در سکانس اول مانده ایم تا کدام زر ناب در بوته انگشتری شود که در بوسه مدام بر دستانش باشد تا در اوج آرامش، غیرت زیبای رب الرئوف را در سکانس آخر نظاره گر باشد.   

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸۸/۱۱/۱٥ - amir seifnouri

 

 

در اروپا مردم کمتر گوشت گوسفند و بیشتر گوشت گاو و گوساله می خورند. کسی می گفت عقیده آنها بر این است که با خوردن گوشت هر حیوان خصلتهای آن را خواهند گرفت و می گفت گاو اگر نخواهد کاری را بکند و در مقابل ظلمی که بر او شود،شاخ می زند اما گوسفند چی؟
این ایدلوژی شبیه ایدلوژی برخی آقایان است که عنوان می دارند با خوردن گوشت خوک اخلاق انسان شبیه خوک می شود.خندیدی من هم!لبخند

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸۸/۱۱/۸ - amir seifnouri

مفهوم جدید

شهری بود که همه‌ی اهالی آن دزد بودند. شب‌ها پس از صرف شام، هرکس دسته کلید بزرگ و فانوس را برمی‌داشت و از خانه بیرون می‌زد؛ برای دستبرد زدن به خانه‌ی یک همسایه. حوالی سحر با دست پر به خانه برمی‌گشت، به خانه‌ی خودش که آن را هم دزد زده بود.

به این ترتیب، همه در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی می‌کردند؛ چون هرکس از دیگری می‌دزدید و او هم متقابلاً از دیگری، تا آن‌جا که آخرین نفر از اولی می‌دزدید. دادوستدهای تجاری و به طور کلی خرید و فروش هم در این شهر به همین منوال صورت می‌گرفت؛ هم از جانب خریدارها و هم از جانب فروشنده‌ها. دولت هم به سهم خود سعی می‌کرد حق و حساب بیش‌تری از اهالی بگیرد و آن‌ها را تیغ بزند و اهالی هم به سهم خود نهایت سعی و کوشش خودشان را می‌کردند که سر دولت را شیره بمالند و نم پس ندهند و چیزی از آن بالا بکشند.به این ترتیب در این شهر زندگی به آرامی سپری می‌شد. نه کسی خیلی ثروتمند بود و نه کسی خیلی فقیر و درمانده.

روزی، چطورش را نمی‌دانیم؛ مرد درستکاری گذرش به شهر افتاد و آن‌جا را برای اقامت انتخاب کرد. شب‌ها به جای این‌که با دسته کلید و فانوس دور کوچه‌ها راه بیفتد برای دزدی، شامش را که می‌خورد، سیگاری دود می کرد و شروع می‌کرد به خواندن رمان.

دزدها می‌آمدند، چراغ خانه را روشن می‌دیدند و راهشان را کج می‌کردند و می‌رفتند.

اوضاع از این قرار بود تا این‌که اهالی، احساس وظیفه کردند که به این تازه وارد توضیح بدهند که گرچه خودش اهل این کارها نیست، ولی حق ندارد مزاحم کار دیگران بشود. هرشب که در خانه می‌ماند، معنی‌اش این بود که خانواده‌ای سر بی شام زمین می‌گذارد و روز بعد هم چیزی برای خوردن ندارد.

بدین ترتیب، مرد درستکار در برابر چنین استدلالی چه حرفی برای گفتن می‌توانست داشته باشد؟ بنابراین پس از غروب آفتاب، او هم از خانه بیرون می‌زد و همان‌طور که از او خواسته بودند، حوالی صبح برمی‌گشت؛ ولی دست به دزدی نمی‌زد. آخر او فردی بود درستکار و اهل این‌کارها نبود. می‌رفت روی پل شهر می‌ایستاد و مدت‌ها به جریان آب رودخانه نگاه می‌کرد و بعد به خانه برمی‌گشت و می‌دید که خانه‌اش مورد دستبرد قرار گرفته است.

در کم‌تر از یک هفته، مرد درستکار دار و ندار خود را از دست داد؛ چیزی برای خوردن نداشت و خانه‌اش هم که لخت شده بود. ولی مشکل این نبود. چرا که این وضعیت البته تقصیر خود او بود. نه! مشکل چیز دیگری بود. قضیه از این قرار بود که این آدم با این رفتارش، حال همه را گرفته بود! او اجازه داده بود دار و ندارش را بدزدند بی‌آن‌که خودش دست به مال کسی دراز کند. به این ترتیب، هر شب یک نفر بود که پس از سرقت شبانه از خانه‌ی دیگری، وقتی صبح به خانه‌ی خودش وارد می‌شد، می‌دید خانه و اموالش دست نخورده است؛ خانه‌ای که مرد درستکار باید به آن دستبرد می‌زد.

به هر حال بعد از مدتی به تدریج، آن‌هایی که شب‌های بیش‌تری خانه‌شان را دزد نمی‌زد رفته‌رفته اوضاع‌شان از بقیه بهتر شد و مال و منالی به هم می‌زدند و برعکس، کسانی که دفعات بیش‌تری به خانه‌ی مرد درستکار (که حالا دیگر البته از هر چیز به درد نخوری خالی شده بود) دستبرد می‌زدند، دست خالی به خانه برمی‌گشتند و وضع‌شان روزبه‌روز بدتر می‌شد و خود را فقیرتر می‌یافتند.

 به این ترتیب، آن عده‌ای که موقعیت مالی‌شان بهتر شده بود، مانند مرد درستکار، این عادت را پیشه کردند که شب‌ها پس از صرف شام، بروند روی پل چوبی و جریان آب رودخانه را تماشا کنند. این ماجرا، وضعیت آشفته‌ی شهر را آشفته تر می‌کرد؛ چون معنی‌اش این بود که باز افراد بیش‌تری از اهالی ثروتمندتر و بقیه فقیرتر می‌شدند.

به تدریج، آن‌هایی که وضع‌شان خوب شده بود و به گردش و تفریح روی پل روی آوردند، متوچه شدند که اگر به این وضع ادامه بدهند، به زودی ثروت‌شان ته می‌کشد و به این فکر افتادند که "چه‌طور است به عده‌ای از این فقیرها پول بدهیم که شب‌ها به جای ما هم بروند دزدی". قراردادها بسته شد، دستمزدها تعیین و پورسانت‌های هر طرف را هم مشخص کردند: آن‌ها البته هنوز دزد بودند و در همین قرار و مدارها هم سعی می‌کردند سر هم کلاه بگذارند و هر کدام از طرفین به نحوی از دیگری چیزی بالا می‌کشید و آن دیگری هم از... . اما همان‌طور که رسم این‌گونه قراردادهاست، آن‌ها که پولدارتر بودند و ثروتمندتر و تهیدست‌ها عموماً فقیرتر می‌شدند.

عده‌ای هم آن‌قدر ثروتمند شدند که دیگر برای ثروتمند ماندن، نه نیاز به دزدی مستقیم داشتند و نه این‌که کسی برایشان دزدی کند. ولی مشکل این‌جا بود که اگر دست از دزدی می‌کشیدند، فقیر می‌شدند؛ چون فقیرها در هر حال از آن‌ها می‌دزدیدند. فکری به خاطرشان رسید؛ آمدند و فقیرترین آدم‌ها را استخدام کردند تا اموال‌شان را در مقابل دیگر فقیرها حفاظت کنند، اداره‌ی پلیس برپا شد و زندان‌ها ساخته شد.

به این ترتیب، چند سالی از آمدن مرد درستکار به شهر نگذشته بود که مردم دیگر از دزدیدن و دزدیده شدن حرفی به میان نمی‌آوردند. صحبت‌ها حالا دیگر فقط از دارا و ندار بود؛ اما در واقع هنوز همه دزد بودند.

تنها فرد درستکار، همان مرد اولی بود که ما نفهمیدیم برای چه به آن شهر آمد و کمی بعد هم از گرسنگی مُرد.

از مجموعه‌ی داستان شاه گوش می‌کند، ایتالو کالوینو                                                                                                      ترجمه‌ی فرزاد همتی و محمدرضا فرزاد، مروارید، چ سوم، 1385، صص 7-64

برگرفته از وبلاگ مردی که نان می خورد

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸۸/۱۱/٧ - amir seifnouri

تمنای دوست

خم زلف تو دام کفر و دین است  ++++++++  ز کارستان او یک شمه این است

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸۸/۱۱/٤ - amir seifnouri

روز خون

این بار بی سلام.مثل سوره توبه.که شما بی حیایان حرامی را خداوند اذن دعا نداده است.از همراهی گذشته ام با مرامتان توبه می کنم.که من مرامتان را مرام رحمت می انگاشتم و عطوفت و از اسلامتان دوری می گزینم که پیامبرش را پیام آور مودت می دانستم و اوج بلند تحمل مخالف و تلاشگر و مجاهدی برای هدایت آنگاه که خاکروبه بر او می ریختند و با سنگ دندانش را شکستند.

باید نشانه های انحراف را از روز نخست می دانستم و نمی گذاشتم تا شما پلیدان سیاهی و خاک در چشم حق جویم فرو ریزید.

باید از آن روز اول که چون پیامبر پس از فتح مکه عفو نکردید،می دانستم که شما را نشانی از او نیست.

    برو ای طایر میمون همایون آثار              پیش عنقا سخن زاغ و زغن باز رسان

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸۸/۱٠/٧ - amir seifnouri

مسیح نور

سلام بر مسیح .بر همیشه عطوفت و مهربانیش.سلام بر نازک دلی اش.سلام بر دست شفا بخشش که نمی توانست بیماری بشر را تحمل آرد.سلام بر عیسی ابن مریم.راستی می دانید در قیامت همه را با نام مادرانشان می خوانند و قرآن هم اینگونه خطاب کرده است .سلام بر مسیح صلح بر او و مرامش.بر عشقش به مستمندان و بر حواریونی که او را می سرودند.سلام بر او که یهودا را هم پذیرفت تا شاید کبوتری سفید و در پروازش نماید.سلام بر او که کودکان او را می فهمیدند و سلام بر مریم که وقف ذات احدیت بود و چه زیبا پذیرای نور محبت الهی گردید و مهربان عیسی را بر دامان خویش به جهان خلقت هدیه آورد

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸۸/۱٠/٤ - amir seifnouri

درس عنکبوتی

 

گونه ایی از عنکبوت وجود دارد که وقتی بچه هایش متولد می شوند خود را به عنوان غذا در اختیار آنها قرار می دهد و این مصداق کامل فداکاری یک نسل برای نسلهای آینده است.
برگرفته از کتاب سنگ فرش خیابانها از طلاست(اثر بنیانگذار شرکت دوو)

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸۸/٩/٧ - amir seifnouri

کمک به صلیب سرخ جهانی

سلام امروز فهمیدم که تکنسینی که از شرکتی آلمانی به شرکت ما آمده و زیبا و بسیار فعال می باشد هر ماه 200 یورو به سازمان صلیب سرخ جهانی کمک می کند. یاد صحنه جالبی افتادم که در سوئیس دیده بودم.گروه نوجوانان نوازنده و خواننده که برای کمک به مدارس محروم در پاکستان کنار خیابان مشغول اجرای برنامه و جمع آوری کمکهای مردم بودند.

چقدر واقعیت با برداشتهای قبلی من از ملل غربی تفاوت دارد. 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸۸/٩/۳ - amir seifnouri

آرزوی برآورده شده من

٧ سالی است که از اینکه می دیدم مرتبا مسجد و حسینه توسط خیرین ساخته می شود عذاب می کشیدم و ضمن تشکر از خیرین مدرسه ساز ناراحت بودم که چرا کسی نمی آید تا یک دانشگاه یا لااقل دانشکده همانند هاروارد و مشابه تاریخچه آن بسازد؟نمی دانستم که مشکل این است که ما با تاریخچه هاروارد آشنا نیستیم یا عقلمان به این چیزها قد نمی دهد یا اینکه این دولت همیشه خدمتگزار مجوز چنین کاری را صادر نمی کند.با این وجود با خودم عهد کرد بودم که دانشکده کوچک لیکن با رفاه و امکانات چندین برابر بیشتر از بهترین دانشکده های جهان را روزی که به لطف دوست توانایی اش را داشتم بسازم.

اما بسیار خوشحال شدم که مطلع گشتم برادر عزیزمان جناب آقای مهندس عباس موسوی رهپیما از فارق التحصیلان دانشگاه تهران موفق به وقف دانشکده فنی فومن به عنوان یکی از پردیسهای دانشگاه تهران گردیده است.ایشان از سهامداران شرکت کاسترول می باشند و در این دقایق آخرین عمر به حمد ا... تعالی موفق به این مهم گردیده اند.برادر یکی از دوستانم که امسال وارد دانشکده مذکور شده از امکانات جالبی که در اختیارشان قرار گرفته برایم تعریف کرد که برایتان نمی گویم تا حضورا هم چیزی برای عرض داشته باشم.یکی از کارهای جالب وی این است که غذای دانشجویان را طی یک قرارداد چندین ماهه منعقد نمی کند بلکه هر هفته قرارداد غذا را با یک پیمانکار منعقد می نماید.دانشجویان دلیل این کار را حفظ و ارتقاء کیفیت غذا می دانند و بنده آن را ادب کردن صنف رستوران دار از یک سو و از سوی دیگر ایجاد رقابت و شاید در عالی ترین مرحله توزیع درآمد آن بین افراد بیشتر.ایشان قول داده نخبگان را بورسیه کند تا در دانشگاههای انگلستان ادامه تحصیل دهند و قول استخدام در صورت تمایل در کاسترول را هم داده اند.به دانشجویان با معدل بالا لپ تاپ جایزه می دهند و خلاصه خدایش رحمت کناد.   

http://www.mehrnews.com/fa/newsdetail.aspx?NewsID=766601

راستی یک آرزو دیگه دارم که فکر نکنم کسی حالا حالاها اینو دیگه برآورده کنه.ساخت کتابخانه های تخصصی برای هر رشته دانشگاهی.بالاخص که دانلود کتاب به صورت pdf از اینترنت هم بسیار ناجوانمردانه دنبال می شود.

یک آرزوی دیگه هم دارم امیدوارم در آینده اینقدر پول داشته باشم تا بتوانم هر سال تعدادی رو در بهترین دانشگاههای جهان و البته در کشورهای مختلف و نه تنها یک کشور بورس کنم.زیرا این امر مهمترین کمک به جهانی شدن سریع ایران و فتح بازارها می دانم شاید جایگزین اعزام مبلغ مذهبی شود.می دانم بسیاری از آنها به ایران برنخواهند گشت اما به قول جناب خامنه ایی این مهاجرت نخبگان نیست.و به قول بنده استفاده از نخبگان در جهت ساخت شبکه جهانی ایرانیان است.البته می دانم که این میوه تنها بر درخت ایران آزاد خواهد رویید که برای آنهم کلی آرزو دارم.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸۸/۸/۱٩ - amir seifnouri

خواب خوش

از دیدن درختها و سبزه ها از نوشیدن آب گوارا،از گاز زدن سیب سرخ زیبا،از بوییدن گلهای رنگ رنگ،از خندیدن با دوستان همراه،از کار سخت و پیوسته و از تلاش برای دانستن،از نگاه پر از مهر به صورتهای شیدا،از تماشای مخفیانه صورت پدر و مادر و مرور سالهای دراز خاطره،از نماز با احساس و روزه های گاه به گاه،از تراشیدن موهای سرم و از دویدن در کوچه ها،از نفس نفس زدن های در کوهپایه،از سواری بر پشت اسبها،از گریه ها و بغضها،از نوازش شمشادها و دنبال کردن گنجشکها در آسمان،از تماشای ظرف بلورین عسل و از شعر و از جامهای لبالب شیر منتهای لذت را می چشیدم.چه خواب خوشی بود و چه ناگاه با صدای خشن تو تمام شیشه های نازک اطرافم شکست و من ترسیده و وحشت زده از خواب پریدم و تو کشان کشان مرا آوردی در حالیکه نمی خواستم بیایم.می خواستم کودک باشم و کوک کوک و تو می خواستی که من بزرگ باشم.می خواستم که آرزو کنم و تو می خواستی تا بسازم.در این جنگ تو بردی و من تسلیم شدم.حالا دیگر از هیچ چیز لذت نمی برم.کاش مرا از خواب بیدار نکرده بودی.آخر خیلی خسته بودم و می خواستم بیشتر بخوابم.حالا دیگر هر کاری می کنم تا خوابم ببرد تا ادامه رویا هایم را ببینم نمی توانم.کاش صبح می شد. آیا صبح نزدیک نیست...

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸۸/۸/۱٥ - amir seifnouri